آدم های بی جود خیلی هم به در نخور نیستند بخصوص اگر اشتباهی گرفته باشی آنها را. اگر رفیق یک “بی وجود” بشوی داستان جالبی در انتظار توست.

یک روز، یک روز خیلی گرم یا یک روز خیلی سرد شاید هم بهاری یا پاییزی، یک روز خلوت یا یک روز پرمشغله، “بی وجود” می آید، رو در رویت می ایستد و پوست می اندازد. طوری خودش را به نمایش می گذارد که چشمان مهربان و اغماض گر تو از پشت دریا دریا اشک هم قادر به انکارش نیست. حقیقت این است که “بی وجود”  مسلما” در گذر زمان هر از چند وقت یکبار یا شاید هم کمتر یا بیشتر بخشی از از چهره اش را بیرون می افکند اما محبت و خوش باوری یا بهتر بگوییم خریت تو هربار مانع می شود تا باور کنی بی وچودیِ “بی وجود” را. گاهی حواست را به پرنده ای در آسمان پرت می کنی و گاه محو گل های قالی می شوی اما هر بار  غفلت عامدانه ای تو را باز می دارد که باور کنی. شیرینی این اشتباه را به آسانی نمی توان با تلخی حقیقت معاوضه کرد.

اما سرنوشت این است. از یک جای داستان دیگر اختیار با تو نیست، چهره نمایی او از استعداد اغماض تو فراتر می رود. یک روزی از همان روزهای مثل هر روز، رو در رویت می ایستد و قهقهه ی شیطانیش گوشت را کر می کند. گوشهایت را می گیری اما بلند تر می خندد. گریه می کنی و التماس که این بازی را تمام کند و خودش باشد اما او بلند تر و قاطع تر خودش را معرفی می کند. واضح و شمرده اسمش را برایت هجی می کند و چشمان ناباور و خیس تو گویی او را بیشتر و بیشتر در این چهره نمایی جسور می کند.

تمام شد…..  طول می کشد. از چند ساعت تا چند روز  یا چند ماه . اول بهت، بعد اشک و آه و ندامت …. اما تمام می شود. رفیقت می میرد، به همین آسانی. اما گفتم که بودن بی وجود ها خوب است، نامردها مزیت دارند برای بشریت و بی مرام ها خیلی به درد بخور هستند. باور کنید راست می گویم.

وقتی رفاقت کرده ای، وقتی تا ته رفاقت رفته ای، وقتی روزهایی به رفیقت و مشکلاتش یا خوشی هایش فکر کرده ای  بی آنکه او بداند، وقتی صدها برابر بیشتر از توان واقعی خودت بوده ای و رفیق بوده ای، عیان شدن چهره ی یک بی مرام روزگار خیلی حس خوبی به تو می دهد. حس می کنی که وقتی آدم ها می توانند اینقدر آدم نباشند تو چقدر یکدانه ای.

مهم نیست که نشناخته ای ، مهم نیست که گول خورده ای، مهم نیست که به لفظ عام حتی خریت کرده ای، مهم نیست. همه ی این اشتباهات را مردم هرروز وقتی مشغول تجارت، تدریس، دزدی یا کلاهبرداری هم هستند مرتکب می شوند. اما تو در میان راه دوست داشتن اشتباه کرده ای، تو برای تحقق رفاقت خودت را گول زده ای و این بسیار حس دلچسبی است. لااقل برای من اینگونه است.

در مسیر کار و تحصیل بارها تشویق شده ام و آفرین شنیده ام اما تنها در همین موقعیت “گول خورده ی پیروز” است که اینقدر از بالا نگاه کرده ام و اینقدر از خودم خوشم آمده.

با زخم های جانم حال می کنم درست مثل دلاوری از جنگ برگشته.

راستش را بخواهید یکی از حسرت های آدم های کمال گرا این است که خودش را راضی کند. خودش برای خودش دست بزند و هورا بکشد. تمام عمر تلاش می کند، سخت می گیرد و از هیچ نکته ای نمی گذرد تا شاید، فقط شاید بتواند نگاه تحسین کننده ای را در آینه درو کند. امروز چهره ی شکسته ی من با این چشمان سرخ و پف کرده، با همین لب های ترک خورده از تب و هیجان، مهمان تحسین تمامی آینه های خانه است.

دوست داشتن، عشق ورزیدن و رفاقت کردن همه افعالی مفرد هستند. افعالی که یک نفر انجام می دهد، مستقل،  نه فقط از رفیق و  معشوق بلکه از همه ی دنیا

خیلی خوب است که رفیق بی وجود و بی مرامی به تورتان بخورد، چون حس خوبی به تو می گوید که باز هم توانستی مستقل و تنها، علی رغم رفیقی این چنین بی مرام، فعل دوست داشتن را تمام کنی. میان لحظه های دردناک آن همه زخم های ریز و درشت فقط و فقط همین حس است که می تواند تو را نجات دهد تا وجودت را حفظ کنی، استعداد خوب بودن را پر وبال دهی و جریان محبت در رگهایت مانع از آن شود که زخمی ناسور بخشی از وجود پر محبتت را به کینه فاسد کند و اندک اندک “بی وجود” شوی.

یادت باشد: “بی وجود ها” به درد می خورند، خیلی

" /> بی وجود ها - هاله حامدی فر | Haleh Hamedifar

بی وجود ها

اشتراک گذاری

بی وجود ها

Like
Like Love Haha Wow Sad Angry
12

آدم های بی جود خیلی هم به در نخور نیستند بخصوص اگر اشتباهی گرفته باشی آنها را. اگر رفیق یک “بی وجود” بشوی داستان جالبی در انتظار توست.

یک روز، یک روز خیلی گرم یا یک روز خیلی سرد شاید هم بهاری یا پاییزی، یک روز خلوت یا یک روز پرمشغله، “بی وجود” می آید، رو در رویت می ایستد و پوست می اندازد. طوری خودش را به نمایش می گذارد که چشمان مهربان و اغماض گر تو از پشت دریا دریا اشک هم قادر به انکارش نیست. حقیقت این است که “بی وجود”  مسلما” در گذر زمان هر از چند وقت یکبار یا شاید هم کمتر یا بیشتر بخشی از از چهره اش را بیرون می افکند اما محبت و خوش باوری یا بهتر بگوییم خریت تو هربار مانع می شود تا باور کنی بی وچودیِ “بی وجود” را. گاهی حواست را به پرنده ای در آسمان پرت می کنی و گاه محو گل های قالی می شوی اما هر بار  غفلت عامدانه ای تو را باز می دارد که باور کنی. شیرینی این اشتباه را به آسانی نمی توان با تلخی حقیقت معاوضه کرد.

اما سرنوشت این است. از یک جای داستان دیگر اختیار با تو نیست، چهره نمایی او از استعداد اغماض تو فراتر می رود. یک روزی از همان روزهای مثل هر روز، رو در رویت می ایستد و قهقهه ی شیطانیش گوشت را کر می کند. گوشهایت را می گیری اما بلند تر می خندد. گریه می کنی و التماس که این بازی را تمام کند و خودش باشد اما او بلند تر و قاطع تر خودش را معرفی می کند. واضح و شمرده اسمش را برایت هجی می کند و چشمان ناباور و خیس تو گویی او را بیشتر و بیشتر در این چهره نمایی جسور می کند.

تمام شد…..  طول می کشد. از چند ساعت تا چند روز  یا چند ماه . اول بهت، بعد اشک و آه و ندامت …. اما تمام می شود. رفیقت می میرد، به همین آسانی. اما گفتم که بودن بی وجود ها خوب است، نامردها مزیت دارند برای بشریت و بی مرام ها خیلی به درد بخور هستند. باور کنید راست می گویم.

وقتی رفاقت کرده ای، وقتی تا ته رفاقت رفته ای، وقتی روزهایی به رفیقت و مشکلاتش یا خوشی هایش فکر کرده ای  بی آنکه او بداند، وقتی صدها برابر بیشتر از توان واقعی خودت بوده ای و رفیق بوده ای، عیان شدن چهره ی یک بی مرام روزگار خیلی حس خوبی به تو می دهد. حس می کنی که وقتی آدم ها می توانند اینقدر آدم نباشند تو چقدر یکدانه ای.

مهم نیست که نشناخته ای ، مهم نیست که گول خورده ای، مهم نیست که به لفظ عام حتی خریت کرده ای، مهم نیست. همه ی این اشتباهات را مردم هرروز وقتی مشغول تجارت، تدریس، دزدی یا کلاهبرداری هم هستند مرتکب می شوند. اما تو در میان راه دوست داشتن اشتباه کرده ای، تو برای تحقق رفاقت خودت را گول زده ای و این بسیار حس دلچسبی است. لااقل برای من اینگونه است.

در مسیر کار و تحصیل بارها تشویق شده ام و آفرین شنیده ام اما تنها در همین موقعیت “گول خورده ی پیروز” است که اینقدر از بالا نگاه کرده ام و اینقدر از خودم خوشم آمده.

با زخم های جانم حال می کنم درست مثل دلاوری از جنگ برگشته.

راستش را بخواهید یکی از حسرت های آدم های کمال گرا این است که خودش را راضی کند. خودش برای خودش دست بزند و هورا بکشد. تمام عمر تلاش می کند، سخت می گیرد و از هیچ نکته ای نمی گذرد تا شاید، فقط شاید بتواند نگاه تحسین کننده ای را در آینه درو کند. امروز چهره ی شکسته ی من با این چشمان سرخ و پف کرده، با همین لب های ترک خورده از تب و هیجان، مهمان تحسین تمامی آینه های خانه است.

دوست داشتن، عشق ورزیدن و رفاقت کردن همه افعالی مفرد هستند. افعالی که یک نفر انجام می دهد، مستقل،  نه فقط از رفیق و  معشوق بلکه از همه ی دنیا

خیلی خوب است که رفیق بی وجود و بی مرامی به تورتان بخورد، چون حس خوبی به تو می گوید که باز هم توانستی مستقل و تنها، علی رغم رفیقی این چنین بی مرام، فعل دوست داشتن را تمام کنی. میان لحظه های دردناک آن همه زخم های ریز و درشت فقط و فقط همین حس است که می تواند تو را نجات دهد تا وجودت را حفظ کنی، استعداد خوب بودن را پر وبال دهی و جریان محبت در رگهایت مانع از آن شود که زخمی ناسور بخشی از وجود پر محبتت را به کینه فاسد کند و اندک اندک “بی وجود” شوی.

یادت باشد: “بی وجود ها” به درد می خورند، خیلی

Like
Like Love Haha Wow Sad Angry
12

نظر بدهید