تو با سقف کاشانه ی من چه کردی؟!

اشتراک گذاری

تو با سقف کاشانه ی من چه کردی؟!

Like
Like Love Haha Wow Sad Angry
381

این روزها گویا روزهای حسرت از دست رفته هاست. شاید حسرت شکر شادی های کوچک و بزرگی که داشتیم دیری نپاید و بازهم زندگی به روال زیبای عادی شونده ی خودش برگردد، اما بعضی چیزها وقتی از دست می روند به این آسانی ها بر نمی گردد، مثل اعتماد.

درد این روزها درد بزرگی است خیلی بزرگتر از ویروس کرونا، درد ما ویروسی است که بی محابا خودمان مهندسی کردیم و به جان جامعه انداختیم و امروز دیگر هیچکداممان این جامعه ی مشکوک و بی اعتماد را نمی شناسیم.

آنقدر دروغ گفتیم و کتمان کردیم، آنقدر وقیحانه فریب دادیم که نفهیدیم چطور مشغول نابودی سیستم ایمنی بدن رنجور جامعه مان هستیم، آنچنان که هر ویروس بی رمقی هم قادر است اپیدمی خشم و قهر بیافریند.

به مردممان یاد دادیم که می توان دروغ گفت و رئیس بود، می توان دروغ گفت و مورد احترام بود، می توان دروغ گفت و پولدار بود و خوشحال. نه تنها قبحش را نشان ندادیم، گویا الگو ساختیم که چگونه می توان اینقدر دروغگوی وقیح و آسوده ای بود.

این روزا هرکسی هر چیزی می نویسد و بر بال مجاز سوار می کند، عمدتا حاوی ترس و دلهره و سیاهی، چون در جامعه ی ما اینها بیشتر خریدار دارد.جامعه ی بی اعتماد ها جامعه ی ترس است، جامعه ی سیاهی است، جامعه ی توهم توطئه، جامعه ی از عشق و امید گریزان، جامعه ی خشم و پرخاش و در این جمع چه کالایی بیشتر از داستان های ترسناک و افشای توطئه های مخوف خریدار دارد؟ چه چیز قابل باورتر است از دروغی شاخدارتر از آنچه ما علنا به خورد جامعه داده ایم؟

جامعه ی کرونا زده را می توان شفا داد، دیر یا زود می توان واکسینه کرد، اما جامعه ی بی اعتماد را دوایی نیست. دلی که از بی اعتمادی زخمی شد آنقدر خون به جگر کرده که دیگر رنگ صافی و زلالی نخواهد دید. سنگ می شود و دلی که سنگ شود خانه ی خشم و کینه و بغض و نفرین است.

بین آدم  ها اعتماد به سختی و گاها به کندی ساخته می شود اما در لحظه و ناگهانی نابود می شود اما در جوامع اینگونه نیست. مردم دوست دارند که به رییس ها، به موفق ها، به منتخب ها اعتماد کنند، این اعتماد برایشان آرامشی می آورد که ضامن بقای جامعه است و حتی اعتمادشان دیرتر هم از بین می رود.  دوست ندارند خوبهایشان را زود و آنی و به کوچکترین خطایی خراب کنند. حتی بیش از خودی ها عذر و بهانه و خطاهایشان رامی پذیرند و سرپوش می گذارند، چراکه اینها ضامن امنیت و ثبات هستند برای زندگی.  اما مدیران و منتخب های ما چه کردند که اینگونه شد؟ چقدر دروغ و کذب و وقاحت اینجا و آنجا کاشتیم و علم کردیم که دیگر در این سیاهی چشم چشم را نمی بیند؟چه کردیم که از امید گفتن جنایت شده و همدستی با عوام فریبی؟ چقدر زهر به جام این مردم ریختیم  که سردرد خماریشان را علاجی نیست؟ چقدر ضربه زدیم پیکر نحیف اعتماد را که هیچ بند زنی نمی تواند خرده هایش را بهم وصل کند؟ و چرا؟

سرمایه ی اجتماعی ما از دست رفت، اساس کار گروهی و گروه بودن و اجتماع تشکیل دادن چیزی جز اعتماد نیست. مگر می شود همکار و همخانه و همشهری باشی و نه تنها اعتمادی در بین نباشد که هرآنچه هست شک و بی اعتمادی و احتمال فریب باشد؟

 این روزها اگر از عشق بگویی، اگر از امید بگویی، اگر بگویی زندگی زیباست قدرش را بدانید، اگر بگویی شکر داده ها بکنیم، اگر لبخند بزنی و حتی اگر دوست بداری هیچکس باور نمی کند.

و به این جرم، من تمام حال خوبی که نداریم، تمام حس با هم بودنی که این روزها به آن نیاز داریم و نیست شده ، ذره ذره عشقی که به سویمان نمی آید و نور نگاه هایی که از ما دریغ می شود را از شما طلبکارم، از شما دروغگوها. از شما که بلور لطیف و زیبای شفافیت را با رنگ سیاه وقاحتتان مکدر کردید و هیچ روزنی باقی نگذاشتید که بتوان به این دلهای مشوش و متوهم و پردلهره نفود کرد. من این روزها حس می کنم که در ته چاهی عمیق به امید نوری که می دانم هست آن دورها، آواز می خوانم و وحشت تنهایی را تحمل می کنم، من تمام عمق این چاه متروک بی اعتمادی را از شما طلبکارم.

از میان تمام سرمایه های حیف و میل شده، از میان همه ی خام فروشی ها و بی تدبیری ها، من بیش از هر چیز شکست شیشه ی اعتماد را طلبکارم و این بزرگترین دین شماست یادتان باشد.

Like
Like Love Haha Wow Sad Angry
381

نظر بدهید