حسرتی و دیگر هیچ (سینامه ۶)

اشتراک گذاری

حسرتی و دیگر هیچ (سینامه ۶)

Like
Like Love Haha Wow Sad Angry

 

پیشینه تاریخی ما نشان می دهد که همواره ایرانیان مردمانی گذشته نگر بوده اند و بیشتر عمر صرف حسرت گذشته ها کرده اند. این عادت، سنت یا حتی خصلت بارها و بارها باعث شده که چشم برداشته ها فروبندیم و آنها را به حسرتی برای فردایمان بدل کنیم .

آنچه دیروز در دستهای ما بود را ندیدیم و آن نهال کوچک و نحیف را مراقبت نکردیم و امروز در سوگ و بغض و خشم مرگ آن نهال نشسته ایم و چشم بر درخت زیبایی که نیازمند آبیاری ماست بسته ایم و چه بسا به فکر می افتیم که خشم خود را با تبری بر پیکر سبز آن درخت فرونشانیم. فی الواقع مصداق : “یکی بر سر شاخ بن می برید” گشته ایم و همچون همیشه ناراضی و خشمگین و حسرت بدل.

بسیار تامل کردم و به این جماعتی که ما هستیم فراوان فکر کردم. دانستم که چرا اینگونه مردگان برایمان عزیزند. عزیز بودن مردگانمان همه از سر فراموشی و غفلت از زندگان است و باز هم بر سرفراری و اشکی و حسرتی. درحالیکه چند روز یا چند ماه یا چند سال پیش نگاهی و صدایی و لحظه ای را درنگ می کردیم، آنروز او را نادیده گرفتیم و امروز نیز اشک حسرت، توان دیدن زندگان را از ما می گیرد. اما علت کجاست و ریشه ی درد در چیست؟ زندگی را سیاه و سفید دیدن یا در میان قامت خاکستری اش از رگه های سفید لذت بردن ، زندگی را صفر و یک کردن یا اعشار را هم پذیرفتن و فازها را دوست داشتن این علت همه ی دردهایی است که        می کشیم.

پذیرفتن آدم ها ، شرایط و رویدادها آنگونه که می تواند برایمان دلچسب باشد در مسلک ما نیست.  یا کسی همان است که باید باشد یا باید از صفحه نظر ما پاک شود. یا شرایطی به تمامی مطابق میل ماست یا اینکه ما باید آن شرایط را ترک کنیم یا برهم بریزیم … و چه بسیارند آدم ها و شرایط ترک شده ی امروز که بهانه ی بزرگ حسرت های فردای ما هستند.

از این میان عشق مقوله ی پیچیده ای است که بیش از همه برآن تامل کردم و البته شیرین ترین مقوله ای است که همواره قلم من آنقدر پیچ و تاب می خورد تا به آن برسد. ادبیات ما غنی ترین ادبیات عشقی و عرفانی دنیاست و این نیز دلیل دیگر من برای غفلت تاریخی ایرانیان و عادت به حسرت است. در ادبیات ما جستجو کنید و اشعار را جدا کنید، تامل کنید که بیشتر اشعار در حسرت از عشقی از دست رفته است یا لذت از عشقی موجود؟ همواره در بدو امر چهره ی عاشق را با تردید نگریسته ایم و همواره این نیاز با ناز پاسخ گفته شده است و غافل از اینکه عشق نیز همچون تمامی موجودات عمری دارد و هنر ما این است که از این مدت عمر چگونه و چقدر بهره مند شویم و لذت ببریم. چقدر اینگونه نگاه کردیم؟ چقدر دستهای گشوده برای عشق ، دوستی ، رفاقت ، محبت و همه ی آنچه به دل مربوط است و اصالتاً چندان تفاوتی با هم ندارد را با آغوش باز         پذیرفته ایم؟ گاهاً حسرت و خشم عشق یا دوستی قبلی جانمان را آنچنان فرا گرفته که نه فقط روی از دوستی ها و محبت ها برگرفته ایم که گاهاً به لگد رانده ایم و به سنگ پرانده ایم و مایه حسرتی ساخته ایم برایفردایمان.

 

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه ی بامی که پریدیک پریدیم

 

گاها” این کبوتر برخاسته از بام، جوجه ی زیبایی را به یادگار می گذارد و ما هرگز چشمان پر اشک را از آسمان برنمی گیریم و آن موجود دوست داشتنی و بالنده را بر سر بام نادیده می گیریم تا نهایتاً با پیدا کردن پیکر مرده اش یا پرواز قهر آلودش خوراک حسرت فردایمان شود.

درگوشه و کنار همه ما عشق و دوستی بسیار است و دوست داشتن از عشق برتر است عشق حقیقتی است مستقل که هنگامی که در جان به معنی اعلای آن حلول کرد مستقل از معشوق می بالد و جوانه می زند و دنیا را از عطر خود پر می کند و این زمانی است که مرزهای دوست داشتن رخ می نماید. نمی دانم چقدر توانستم آنچه در دل داشتم را به بیان آورم اما در انتها از کلام دکتر علی شریعتی یاری می گیرم از مقاله ی “دوست داشتن از عشق برتر است” کتاب کویر

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال ، عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز اوج می گیرد.

عشق در غالب دل ها ، در شکل ها و رنگ های تقریباً مشابهی، متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها بر خلاف غریزه ها هرکدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه ی خویش دارد، می توان گفت که به شماره ی هر روحی، دوست داشتنی هست. عشق طوفانی و متلاطم است اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت. عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند می ماند اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است. دنیایش دنیای دیگری است.

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن” و “اندیشیدن” نیست. اما دوست داشتن، در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله ی بلند اشراق می برد.

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق خشن است و شدید و درعین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و درعین حال پایدار و سرشار از اطمینان .

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هرچه بیشتر می نوشیم سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر. عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست .

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند، زیرا عشق جلوه ای از خودخواهی و روح تاجرانه یا جانورانه ی آدمی است، و چون خود به بدی خود آگاه است، آن را در دیگری که می بیند، از او بیزار می شود و کینه برمی گیرد. اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز می خواهد و می خواهد که همه دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند.

در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که “هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند” که حسد شاخصه عشق است چه، عشق معشوق را طعمه خویش می بیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود، با هر دو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد و دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است، یک ابدیت بی مرز است، از جنس این عالم نیست.

Like
Like Love Haha Wow Sad Angry

نظر بدهید