توی چشمهاش نگاه می کنم. برق می زند اما یک جوری که نمی فهمم

انگار هرلحظه نگرانم که خاموش بشود

قدیمها خوب می دانستم که وقتی یک آتشی توی دل روشن بشود، شعله هایش توی چشم ها خودشان را نشان می دهند و برای همین است که چشمها ستاره باران میشوند

اما الان تکلیف من با این چشمهای زیبا چیه؟ اینهمه لامپ و نئون چی میگه؟

بعد فکر می کنم که یکی الان هست توی این بهار، که بهارش از کفش رفته

تصورش میکنم که الان یه گوشه نشسته و دونه دونه عکس ها را رد می کنه و دیگر خودش را هم بین عکس ها نمی شناسد

وقتی می بینم که خیلی از کاستی های شخصی این یار جدید در نظر بهار حل شده است، نمی فهمم که یوسف به زر ناسره فروختن درست بود یا غلط. یا اینکه اصلا بر فرض سره بودن زر یوسف فروشی درست است؟؟؟

بعد فکر می کنم که آدم ها از کجاهای زندگی چه چیزهایی را می بینند؟! شاید هرکسی مشغول تماشای تصویر خاص خودش است و مافقط تصور می کنیم که همه یک منظره را می بینیم؟؟؟

اگه من یک سال نوری فاصله داشته باشم الان چی بودم؟ یه تصویر یا یک خاطره؟

اون وقت واقعیت چیه؟ درست کدام است؟

اما بهار زیبا چه کند؟ چه تقصیری دارد؟ مگر در خانه ای که عشق نبوده میشود عشق یاد گرفت؟ مگراز میان آن همه تنفر و تحقیر می توان یک بهار عاشق آفرید؟ از لابلای آن همه طمع و حسابگری می شود توقع دریا دلی داشت؟

شاید آرزوی داشتن یک سقف و آرامش و آسایش در این شرایط خیلی هم نامشروع نباشد. شاید عاشقی خیلی فانتزی شده برای کسی که امنیت برایش آرزو شده

اما هیچکدام از این حرف ها قلابی بودن آن چشمهای نورانی را برایم عادی و قابل هضم نمی کند

یادم می آید روز کسی به من گفت: اگر سرخی گونه هایت و شیرینی لبخندت را بتوانی پنهان کنی، اما آن همه ستاره توی چشمهات فریاد می زنند که عاشقی

حالا هم آنهمه لامپ و چراغ قوه توی چشمهای بهارفقط تو را یاد ویترین مغازه ها می اندازد، یاد نورپردازی ساختمان های در حال فروش، حتی یاد شهربازی، یاد لاس وگاس

از اینکه در این مدت کوتاه آشنایی با صراحت و اصرار بیان می کند که یار جدید را دوست می دارد، بیشتر می ترسم. انگار می خواهد آنقدر این لالایی را تکرار کند که حتما خوابش ببرد

شاید هم اینقدر ها برایش سخت نیست، شاید حتی این هم روایت تبرئه کننده ی من باشد.

اما به راستی کدام اتهام و کدام گناه و کدام محکمه و مهمتر اینکه، کدام قانون؟

دل که قانونی ندارد، ساده، راحت و بی پروا …. خطر می کند، گذشت می کند. تاوان نمی گیرد و تاوان می دهد

راست می گوید. همیشه فقط یک نفر عاشق است. آنکه می گذرد، آنکه هست، آنکه گاهی جا می ماند، آنکه با درد خو می کند و نام دوا نمی پرسد

خلاصه این شب ها فکر آن جوانی که یک مقدار دورتر زیر بار زیبایی و شیرینی خاطره ها  خرد میشود، یک حوانی که هنوزهم هست تا بوده باشد، من را رها نمی کند

یک جوانی که حتی می ترسد بخوابد مبادا که خاطره هایش  را هم از یاد ببرد

همین الان بهار آمد. مثل همیشه با یک عالمه هیجان و شلوغی، با محبت هایی که آنها نیز زیر نور نئون ها معلوم نیست که واقعا” چه رنگی دارند. با یار نو قرار دارد و هیجانش همه جا را پر می کند

این روزها هربار این دوست داشتنیِ شیرین را می بینم یاد آن کسی می افتم که یک جایی هست و دیدن بهار برایش رویا شده

برای فهمیدن اوج این تمنا فقط باید عاشق شده باشی. دل عاشق ساخته شده که با لگد بزنی بشکنی، بعد عاشق توی تنهایی بیشتر و بیشتر اشک بریزد و آرام آرام تکه تکه بهم بچسباندش، سفت و محکم …. آماده برای ضربه ای دیگر

روزهای اول که خورده دل ها کف زمین ریخته، اضطراب و استرس عاشق را به دلخوری و گلایه و حتی تفکر ترک عشق می کشاند

اما کم کم که خورده دل ها را ردیف چید و شروع کرد به چسباندن حس می کند که مگر می شود عاشقی نکرد؟؟؟

اما اینهمه عاشقی راهی برایش باز نمی کند چون بی رحم ترین موجود دنیا زنی است که مردی را نخواهد بخصوص اگر این نخواستن به دلیل تمایل به دیگری باشد. بی مهابا حکم را صادر می کند که باید حذف شود. بودنش تاوان دارد. حتی ممکن است دیشب با لالایی تو خوابش برده باشد اما امروز باید فراموشش کنی. باید

این یعنی حقوق نانوشته ی معشوق بودن

دلم می سوزد و وجدانم به درد می آید اما نه،  وجدان نیست، دلم فشرده می شود که حتی من هم به آن عاشق حق ندادم که اعتراضی داشته باشد. اصلا من چه حقی داشتم؟ من که این روزها مطمئن نیستم که زندگی خواب است یا بیداری، من که مطمئن نیستم که آیا ما و آنچه اطراف ماست همه متعلق به یک زمان است یا نه، من که این روزها گهگاه فرق ستاره و نئون را نمی فهمم، چه حقی دارم که حقی تقسیم کنم؟

بهار رفت چون یار نو منتظرش بود. خداحافظی می کنم

چراغ های تراس را خاموش می کنم و رفتن آن ماشین مدل بالا را نگاه می کنم که سقفش تاب هیجان بهار را به سختی می آورد

غزلک کنارم ایستاده، سخت به خود می فشارمش و غرق در این آرزو که کاش با او دنیای مشترکی داشته باشم، سرش را بلند می کند، صدایش تمام چینی های شکسته ام را بند می زند:

مامان چرا تو همیشه توی چشمات ستاره داری؟

" /> داستان اول: بهار - هاله حامدی فر | Haleh Hamedifar

داستان اول: بهار

اشتراک گذاری

داستان اول: بهار

Like
Like Love Haha Wow Sad Angry
1111

توی چشمهاش نگاه می کنم. برق می زند اما یک جوری که نمی فهمم

انگار هرلحظه نگرانم که خاموش بشود

قدیمها خوب می دانستم که وقتی یک آتشی توی دل روشن بشود، شعله هایش توی چشم ها خودشان را نشان می دهند و برای همین است که چشمها ستاره باران میشوند

اما الان تکلیف من با این چشمهای زیبا چیه؟ اینهمه لامپ و نئون چی میگه؟

بعد فکر می کنم که یکی الان هست توی این بهار، که بهارش از کفش رفته

تصورش میکنم که الان یه گوشه نشسته و دونه دونه عکس ها را رد می کنه و دیگر خودش را هم بین عکس ها نمی شناسد

وقتی می بینم که خیلی از کاستی های شخصی این یار جدید در نظر بهار حل شده است، نمی فهمم که یوسف به زر ناسره فروختن درست بود یا غلط. یا اینکه اصلا بر فرض سره بودن زر یوسف فروشی درست است؟؟؟

بعد فکر می کنم که آدم ها از کجاهای زندگی چه چیزهایی را می بینند؟! شاید هرکسی مشغول تماشای تصویر خاص خودش است و مافقط تصور می کنیم که همه یک منظره را می بینیم؟؟؟

اگه من یک سال نوری فاصله داشته باشم الان چی بودم؟ یه تصویر یا یک خاطره؟

اون وقت واقعیت چیه؟ درست کدام است؟

اما بهار زیبا چه کند؟ چه تقصیری دارد؟ مگر در خانه ای که عشق نبوده میشود عشق یاد گرفت؟ مگراز میان آن همه تنفر و تحقیر می توان یک بهار عاشق آفرید؟ از لابلای آن همه طمع و حسابگری می شود توقع دریا دلی داشت؟

شاید آرزوی داشتن یک سقف و آرامش و آسایش در این شرایط خیلی هم نامشروع نباشد. شاید عاشقی خیلی فانتزی شده برای کسی که امنیت برایش آرزو شده

اما هیچکدام از این حرف ها قلابی بودن آن چشمهای نورانی را برایم عادی و قابل هضم نمی کند

یادم می آید روز کسی به من گفت: اگر سرخی گونه هایت و شیرینی لبخندت را بتوانی پنهان کنی، اما آن همه ستاره توی چشمهات فریاد می زنند که عاشقی

حالا هم آنهمه لامپ و چراغ قوه توی چشمهای بهارفقط تو را یاد ویترین مغازه ها می اندازد، یاد نورپردازی ساختمان های در حال فروش، حتی یاد شهربازی، یاد لاس وگاس

از اینکه در این مدت کوتاه آشنایی با صراحت و اصرار بیان می کند که یار جدید را دوست می دارد، بیشتر می ترسم. انگار می خواهد آنقدر این لالایی را تکرار کند که حتما خوابش ببرد

شاید هم اینقدر ها برایش سخت نیست، شاید حتی این هم روایت تبرئه کننده ی من باشد.

اما به راستی کدام اتهام و کدام گناه و کدام محکمه و مهمتر اینکه، کدام قانون؟

دل که قانونی ندارد، ساده، راحت و بی پروا …. خطر می کند، گذشت می کند. تاوان نمی گیرد و تاوان می دهد

راست می گوید. همیشه فقط یک نفر عاشق است. آنکه می گذرد، آنکه هست، آنکه گاهی جا می ماند، آنکه با درد خو می کند و نام دوا نمی پرسد

خلاصه این شب ها فکر آن جوانی که یک مقدار دورتر زیر بار زیبایی و شیرینی خاطره ها  خرد میشود، یک حوانی که هنوزهم هست تا بوده باشد، من را رها نمی کند

یک جوانی که حتی می ترسد بخوابد مبادا که خاطره هایش  را هم از یاد ببرد

همین الان بهار آمد. مثل همیشه با یک عالمه هیجان و شلوغی، با محبت هایی که آنها نیز زیر نور نئون ها معلوم نیست که واقعا” چه رنگی دارند. با یار نو قرار دارد و هیجانش همه جا را پر می کند

این روزها هربار این دوست داشتنیِ شیرین را می بینم یاد آن کسی می افتم که یک جایی هست و دیدن بهار برایش رویا شده

برای فهمیدن اوج این تمنا فقط باید عاشق شده باشی. دل عاشق ساخته شده که با لگد بزنی بشکنی، بعد عاشق توی تنهایی بیشتر و بیشتر اشک بریزد و آرام آرام تکه تکه بهم بچسباندش، سفت و محکم …. آماده برای ضربه ای دیگر

روزهای اول که خورده دل ها کف زمین ریخته، اضطراب و استرس عاشق را به دلخوری و گلایه و حتی تفکر ترک عشق می کشاند

اما کم کم که خورده دل ها را ردیف چید و شروع کرد به چسباندن حس می کند که مگر می شود عاشقی نکرد؟؟؟

اما اینهمه عاشقی راهی برایش باز نمی کند چون بی رحم ترین موجود دنیا زنی است که مردی را نخواهد بخصوص اگر این نخواستن به دلیل تمایل به دیگری باشد. بی مهابا حکم را صادر می کند که باید حذف شود. بودنش تاوان دارد. حتی ممکن است دیشب با لالایی تو خوابش برده باشد اما امروز باید فراموشش کنی. باید

این یعنی حقوق نانوشته ی معشوق بودن

دلم می سوزد و وجدانم به درد می آید اما نه،  وجدان نیست، دلم فشرده می شود که حتی من هم به آن عاشق حق ندادم که اعتراضی داشته باشد. اصلا من چه حقی داشتم؟ من که این روزها مطمئن نیستم که زندگی خواب است یا بیداری، من که مطمئن نیستم که آیا ما و آنچه اطراف ماست همه متعلق به یک زمان است یا نه، من که این روزها گهگاه فرق ستاره و نئون را نمی فهمم، چه حقی دارم که حقی تقسیم کنم؟

بهار رفت چون یار نو منتظرش بود. خداحافظی می کنم

چراغ های تراس را خاموش می کنم و رفتن آن ماشین مدل بالا را نگاه می کنم که سقفش تاب هیجان بهار را به سختی می آورد

غزلک کنارم ایستاده، سخت به خود می فشارمش و غرق در این آرزو که کاش با او دنیای مشترکی داشته باشم، سرش را بلند می کند، صدایش تمام چینی های شکسته ام را بند می زند:

مامان چرا تو همیشه توی چشمات ستاره داری؟

Like
Like Love Haha Wow Sad Angry
1111

نظر بدهید