یادمه تو مدرسه تو کلاس دینی بهمون می گفتن: انسان چطور با عقلی که به کل هستی احاطه نداره، به عبارتی عقل محدودش راجع به بود و نبود خدا می تونه نظر بده؟

این منطق ساده و خیلی قویه و این روزها هر لحظه بیشتر از قبل می فهمم که چقدر معنی داره

بزرگترین اشتباهات و انحرافات بشری اونجایی حادث می شه که فکر می کنیم می دونیم و حقیقت مطلق نزد ماست. اونجایی که به غلط باورمون میشه که ممکن نیست داستان یه جور دیگه باشه

من اقوام دیگه رو خیلی نمی شناسم اما اخیرا” متوجه شدم که اقوام ایرانی استعداد بالایی برای “عقل کل” شدن دارن

دقیقا” ربطش هم به همین ایرونی بودنمونه چون بقیه فاکتورها تغییر می کنه اما این عارضه سرجاشه، داخل زندگی کنیم یا خارج فرقی نمی کنه، راستی باشیم یا چپی، دیندار یا بی دین، زن یا مرد … ولی یه فاکتور تشدیدش می کنه و اونم تحصیلاته به همین خاطر نتونستم بگم با تحصیلات یا بی تحصیلات

خلاصه یه عده مون باورشون میشه که جز اونا کسی وجود نداره، یه عده فکر می کنن که اونطرف کسی هیچی نمی فهمه و چون کلا دروغگو های خیلی خیلی خوبی هستیم بنابراین فقط انواع تکنولوژی هامون برای دروغگویی فرق می کنه و گرنه اگه فکر کنین صداقت ربطی به حرفامون داره سخت در اشتباهین. یکی خریت و وقاحتش اونقدره که میاد تو چشت یه دروغ میگه که هیچ جوری نمی شه خودتو گول بزنی و راضی کنی. یه عده دیگه قیافه مظلوم میگیرن و از خود حقیقت چاقویی می سازن برای سربریدنش. یه عده اونقدر می فهمن که صلاح همه رو می دونن، یه عده هم می خوان جای همه فکر کنن. یه عده رفتن خارج اصلا حالیشون نیست داخل چی می گذره اما نونشون تو حرف زدن از داخله و شلوغ بازی برای همین زبون به دهن نمی گیرن، یه عده هم فکر می کنن همه ی اونایی که داخل هستن یه جور فکر می کنن و اونایی که یه جور دیگه فکر می کنن رفتن خارج، یا اینکه همشون عین خارجی ها فکر می کنن. خلاصه دیگه داره حالم بهم می خوره از این همه پایمال کردن حقیقت توسط “ما”، آره خیلی شاکیم

کوچکترین منافعی ما رو وا می داره که فریبنده ترین دروغ ها رو بگیم. برای خودی نشون دادن، برای کف زدن، برای کسب درآمدی حتی در حد گذران زندگی، برای متفاوت بودن و خلاصه حتی برای دریافت چندتا “لایک” بیشتر روی فیس بوک

این روزها به این نتیجه رسیدم گروه سالم و حق گرا وجود نداره این هم به قول انیشتن امری است نسبی

میزان مزیت آدما و گروه ها برای من دیگه شده مقدار نزدیکیشون به حقیقت و کم ادعایشون

می دونین آدمای پرمدعای من حتی باورشون نمیشه که خودشون به روابطشون با آدما گند می زنن، اصلا مگه میشه با این همه کمالات و مرام و معرفت “من” یعنی خود من عامل به افتضاح کشیده شدن یه دوستی باشم!!!؟؟؟ استغفرالله، نه حتما یک نیروی پلید “ثالث” ،حالا از جنس آدم یا شیاطین عامل این مشکله

باورمون نمیشه که خیلی چیزا می تونه جور دیگه ای باشه که ما نمی دونستیم یا عقلمون و سوادمون نمی رسه و نمی رسیده. من معتقدم فرهنگ فیلم فارسی و نوچه و نوچه پروری توی خونمون رفته و دست و پا کردن یه سری نوچه از هر طریقی ما رو به جایی می رسونه که باورمون بشه همه چی می فهمیم

حالا هرچی نوچه ها تحصیلاتشون بالاتر باشه و جملاتشون خوشگل تر و تبحرشون در بریدن سر حقیقت با پنبه بیشتر گویا ژست “اوسّا” موجه تر میشه و حرکتش خطرناکتر و کثیف تر و خوشگل تر

خلاصه من خیلی یه جورای جدیدی فکر می کنم، خیلی

می تونم حدس بزنم که این از اون نوشته هایی خواهد شد که هرکسی از ظن خود شد یار من، اما هرجوری هرکسی یار این داستان بشه برام مهم نیست. مهم اینه که یار بشه

می دونین تمام حرفم اینه که باید فکر کنیم که هر چیزی می تونه اونجوری که ما فکر می کنیم یا هم فکرامون بهمون می گن نباشه. چرا؟ چون چقدر احاطه داریم به مطلب؟ چقدر مطمئنیم از صداقت گوینده؟ چقدر مسلطیم به دانش مرتبط با موضوع؟

می دونم که توانایی انتقال مطلب رو ندارم اما تلاشم رو کردم و خواهم کرد. این “بصیرت” چیزیه که باید بهش رسید، خوشمزه نیست، به راحتی هم بدست نمی آد، حتی باید بگم خوش خیالی رو از آدم می گیره و اصلا فهمیدن چیز مزخرفیه، مگه نه؟ آدم ابوالبشر رو میوه ی بصیرت از بهشت انداخت وسط کویر خوب معلومه الان من وسط این برهوت چه حالی دارم

اصلا” خیلی حس بدیه که فکر می کنی یه چیزی رو فهمیدی، بهش ایمان داری و می دونی داری چیکار می کنی و تنها هم نیستی … بعد یه دفعه حالیت می شه نه بابا داستان اینجور ها هم نیست و بالای ۸۰ درصد ماجرا بر سر لحاف ملاست

اما من همیشه بصیرت های تلخ رو به توهم های شیرین ترجیح می دم. البته می شناسم آدمایی رو که اینجوری نیستن، یه دوستی دارم که توانایی جالبی داره و می تونه کاری کنه که نفهمه. باور کنین

من همیشه فکر می کردم این کار غیر ممکنه اما جدیدا” فهمیدم نیست، مثلا فکر می کنه همه دوستش دارن یا مثلا نتیجه ی کاراش همیشه درست هستن حتی اگه خلافش در اومد حتما مشکل جای دیگه است، کار اون درسته

خیلی موجود جالبیه، شناختنش خیلی کار سختیه. خودش با خودش هم رو راست نیست و این باعث می شه من خیلی دلم براش بسوزه. هیچکس باور نخواهد کرد که این آدم هم در مقام دلسوزی قرار بگیره اما گویا من دل اضافی دارم که باید یه جاهایی الکی به آتیش بکشم حتی برای کسی که …. بگذریم

خلاصه ما ایرونی جماعت گاهی از طیف های مختلف همه با هم جوگیر یه داستان می شیم و چون خیلی عقل کل هستیم کامل غافل می مونیم که هممون مثل هم نیستیم و گاهی بعضی از ما عقل کل ها مرکب هموطنانی می شن که با چراغ آمده اند

دلم خیلی برای صداقت و راستی تنگ شده. ماه های اخیر گویا دستور کار فرآیند بلوغ من این بود که بدانم مفاهیم دوست داشتنی زندگیم مثل دوستی، صداقت، مرام، مردانگی ، انسانیت و وطن دوستی کمیاب تر  از آن هستند که منِ عقل کل می پنداشتم مقادیر فراوانی از آن را برای خود اندوخته ام. اما مهم اینه که هنوز باورشون دارم و سخت دوستشون دارم و می دونم که وجود دارن. این مهمه. سعی می کنم هرروز تو آینه قیافه ی عقل کل خودم رو مسخره کنم و قیافه ی بسیار نادان خودم رو دوست داشته باشم

آن کس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابد دهر بماند

 

پیغام خاص – ببخشید رفیق! خودم هم هیچوقت فکر نمی کردم فکر کردن به تو من رو به نوشتن این بیت شعر برسونه … اما روزگاره دیگه

" /> ما عقل کل ها - هاله حامدی فر | Haleh Hamedifar

ما عقل کل ها

اشتراک گذاری

ما عقل کل ها

Like
Like Love Haha Wow Sad Angry
2
یادمه تو مدرسه تو کلاس دینی بهمون می گفتن: انسان چطور با عقلی که به کل هستی احاطه نداره، به عبارتی عقل محدودش راجع به بود و نبود خدا می تونه نظر بده؟

این منطق ساده و خیلی قویه و این روزها هر لحظه بیشتر از قبل می فهمم که چقدر معنی داره

بزرگترین اشتباهات و انحرافات بشری اونجایی حادث می شه که فکر می کنیم می دونیم و حقیقت مطلق نزد ماست. اونجایی که به غلط باورمون میشه که ممکن نیست داستان یه جور دیگه باشه

من اقوام دیگه رو خیلی نمی شناسم اما اخیرا” متوجه شدم که اقوام ایرانی استعداد بالایی برای “عقل کل” شدن دارن

دقیقا” ربطش هم به همین ایرونی بودنمونه چون بقیه فاکتورها تغییر می کنه اما این عارضه سرجاشه، داخل زندگی کنیم یا خارج فرقی نمی کنه، راستی باشیم یا چپی، دیندار یا بی دین، زن یا مرد … ولی یه فاکتور تشدیدش می کنه و اونم تحصیلاته به همین خاطر نتونستم بگم با تحصیلات یا بی تحصیلات

خلاصه یه عده مون باورشون میشه که جز اونا کسی وجود نداره، یه عده فکر می کنن که اونطرف کسی هیچی نمی فهمه و چون کلا دروغگو های خیلی خیلی خوبی هستیم بنابراین فقط انواع تکنولوژی هامون برای دروغگویی فرق می کنه و گرنه اگه فکر کنین صداقت ربطی به حرفامون داره سخت در اشتباهین. یکی خریت و وقاحتش اونقدره که میاد تو چشت یه دروغ میگه که هیچ جوری نمی شه خودتو گول بزنی و راضی کنی. یه عده دیگه قیافه مظلوم میگیرن و از خود حقیقت چاقویی می سازن برای سربریدنش. یه عده اونقدر می فهمن که صلاح همه رو می دونن، یه عده هم می خوان جای همه فکر کنن. یه عده رفتن خارج اصلا حالیشون نیست داخل چی می گذره اما نونشون تو حرف زدن از داخله و شلوغ بازی برای همین زبون به دهن نمی گیرن، یه عده هم فکر می کنن همه ی اونایی که داخل هستن یه جور فکر می کنن و اونایی که یه جور دیگه فکر می کنن رفتن خارج، یا اینکه همشون عین خارجی ها فکر می کنن. خلاصه دیگه داره حالم بهم می خوره از این همه پایمال کردن حقیقت توسط “ما”، آره خیلی شاکیم

کوچکترین منافعی ما رو وا می داره که فریبنده ترین دروغ ها رو بگیم. برای خودی نشون دادن، برای کف زدن، برای کسب درآمدی حتی در حد گذران زندگی، برای متفاوت بودن و خلاصه حتی برای دریافت چندتا “لایک” بیشتر روی فیس بوک

این روزها به این نتیجه رسیدم گروه سالم و حق گرا وجود نداره این هم به قول انیشتن امری است نسبی

میزان مزیت آدما و گروه ها برای من دیگه شده مقدار نزدیکیشون به حقیقت و کم ادعایشون

می دونین آدمای پرمدعای من حتی باورشون نمیشه که خودشون به روابطشون با آدما گند می زنن، اصلا مگه میشه با این همه کمالات و مرام و معرفت “من” یعنی خود من عامل به افتضاح کشیده شدن یه دوستی باشم!!!؟؟؟ استغفرالله، نه حتما یک نیروی پلید “ثالث” ،حالا از جنس آدم یا شیاطین عامل این مشکله

باورمون نمیشه که خیلی چیزا می تونه جور دیگه ای باشه که ما نمی دونستیم یا عقلمون و سوادمون نمی رسه و نمی رسیده. من معتقدم فرهنگ فیلم فارسی و نوچه و نوچه پروری توی خونمون رفته و دست و پا کردن یه سری نوچه از هر طریقی ما رو به جایی می رسونه که باورمون بشه همه چی می فهمیم

حالا هرچی نوچه ها تحصیلاتشون بالاتر باشه و جملاتشون خوشگل تر و تبحرشون در بریدن سر حقیقت با پنبه بیشتر گویا ژست “اوسّا” موجه تر میشه و حرکتش خطرناکتر و کثیف تر و خوشگل تر

خلاصه من خیلی یه جورای جدیدی فکر می کنم، خیلی

می تونم حدس بزنم که این از اون نوشته هایی خواهد شد که هرکسی از ظن خود شد یار من، اما هرجوری هرکسی یار این داستان بشه برام مهم نیست. مهم اینه که یار بشه

می دونین تمام حرفم اینه که باید فکر کنیم که هر چیزی می تونه اونجوری که ما فکر می کنیم یا هم فکرامون بهمون می گن نباشه. چرا؟ چون چقدر احاطه داریم به مطلب؟ چقدر مطمئنیم از صداقت گوینده؟ چقدر مسلطیم به دانش مرتبط با موضوع؟

می دونم که توانایی انتقال مطلب رو ندارم اما تلاشم رو کردم و خواهم کرد. این “بصیرت” چیزیه که باید بهش رسید، خوشمزه نیست، به راحتی هم بدست نمی آد، حتی باید بگم خوش خیالی رو از آدم می گیره و اصلا فهمیدن چیز مزخرفیه، مگه نه؟ آدم ابوالبشر رو میوه ی بصیرت از بهشت انداخت وسط کویر خوب معلومه الان من وسط این برهوت چه حالی دارم

اصلا” خیلی حس بدیه که فکر می کنی یه چیزی رو فهمیدی، بهش ایمان داری و می دونی داری چیکار می کنی و تنها هم نیستی … بعد یه دفعه حالیت می شه نه بابا داستان اینجور ها هم نیست و بالای ۸۰ درصد ماجرا بر سر لحاف ملاست

اما من همیشه بصیرت های تلخ رو به توهم های شیرین ترجیح می دم. البته می شناسم آدمایی رو که اینجوری نیستن، یه دوستی دارم که توانایی جالبی داره و می تونه کاری کنه که نفهمه. باور کنین

من همیشه فکر می کردم این کار غیر ممکنه اما جدیدا” فهمیدم نیست، مثلا فکر می کنه همه دوستش دارن یا مثلا نتیجه ی کاراش همیشه درست هستن حتی اگه خلافش در اومد حتما مشکل جای دیگه است، کار اون درسته

خیلی موجود جالبیه، شناختنش خیلی کار سختیه. خودش با خودش هم رو راست نیست و این باعث می شه من خیلی دلم براش بسوزه. هیچکس باور نخواهد کرد که این آدم هم در مقام دلسوزی قرار بگیره اما گویا من دل اضافی دارم که باید یه جاهایی الکی به آتیش بکشم حتی برای کسی که …. بگذریم

خلاصه ما ایرونی جماعت گاهی از طیف های مختلف همه با هم جوگیر یه داستان می شیم و چون خیلی عقل کل هستیم کامل غافل می مونیم که هممون مثل هم نیستیم و گاهی بعضی از ما عقل کل ها مرکب هموطنانی می شن که با چراغ آمده اند

دلم خیلی برای صداقت و راستی تنگ شده. ماه های اخیر گویا دستور کار فرآیند بلوغ من این بود که بدانم مفاهیم دوست داشتنی زندگیم مثل دوستی، صداقت، مرام، مردانگی ، انسانیت و وطن دوستی کمیاب تر  از آن هستند که منِ عقل کل می پنداشتم مقادیر فراوانی از آن را برای خود اندوخته ام. اما مهم اینه که هنوز باورشون دارم و سخت دوستشون دارم و می دونم که وجود دارن. این مهمه. سعی می کنم هرروز تو آینه قیافه ی عقل کل خودم رو مسخره کنم و قیافه ی بسیار نادان خودم رو دوست داشته باشم

آن کس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابد دهر بماند

 

پیغام خاص – ببخشید رفیق! خودم هم هیچوقت فکر نمی کردم فکر کردن به تو من رو به نوشتن این بیت شعر برسونه … اما روزگاره دیگه

Like
Like Love Haha Wow Sad Angry
2

نظر بدهید