گاهی آدم خودش هم نمی فهمد چه مرگش شده. انگاربار تنهایی عالم روی دلش سنگینی می کند. انگار تنهای تنها مانده

اولش سعی می کند یکجوری از این ترس تنهایی خودش را بیرون بکشد. حتی آویزان این و آن می شود و بعد .. آدم ها فقط مثل یک آدم با اورفتار می کنند. شاید هم بدتر. شاید هم بهتر. معمولی، بیخیال، گاهی هم حوصله اش را ندارند ومرتب تنهاتر می شود. این دیگ تنهایی توی دلش جوش می زند و جوش می زند. هی دست این را می گیرد، سر به سر آن یکی می گذارد شاید یکی یک قالب یخ توی دلش بیاندازد تا دلش خنک بشود

اما انگار بقیه فقط به آتش فوت می کنند و قل قل دیگ را بالا می برند، نه اینکه از عمد، نه، همین که نمی فهمند توی دلش چه خبر است،همین که نمی دانند ترس تنهایی چه آفتی به جانش انداخته برای تیزتر کردن آتش زیردیگ کافی است. آخر سر می جوشد. سر می رود و اشک می شود و می بارد

هی می بارد و انگار باز هم داغ تر می شود. باورمی کنید؟ حتی بستنی هم افاقه نمی کند!؟

ترسناک است. خیلی

حتی توی دلش برای همه خط و نشان هم می کشد. دلش می خواهد باور کند که همه تجربه ی او را داشته اند یا خواهند داشت. اما می داند که چنین نیست و این بازهم آتش را داغ تر می کند. خوب می داند که زندگی خیلی خنک تر وبهاری تر از روزهای کویری او به دیگران می گذرد. خوب می داند که روزهای تقویم دیگران اینقدر سخت و باوسواس نمی گذرند

می داند که یک چیزهایی توی ذهن او رژه می روند که برای خیلی ها بی معنی است. جدیدا” یک قانون جدیدی را در عالم کشف کرده ام: “کسی که قدر وقت را می داند همیشه باید نیاز کند”، چون حیفش می آید لحظه ها به قهر بگذرند، حیفش می آید که به جای لبخند اخم ببیند چون زمان تنگ است، حیفش می آید که بتواند درکنار آنکه دوستش می دارد باشد ولی صبر کند و نباشد، حیفش می آید که تامل و تدبر کند برای گفتن دوستت دارم ، چون آمدیم و وقت تمام شد، آمدیم و دیر شد، چقدر حیف است که این معجزه را از هستی دریغ کرده !!! چه کسی مسئولیت یک بار کمتر تجربه کردن آن حس ناب را بر عهده می گیرد؟ اصلا” فرض کنیم هم کسی بر عهده گرفت، وقتی زمان را از دست داده است، چه فایده؟ تازه اگر زود بگوید دوستت دارم شاید فرصت دوستت دارم های بیشتری هم داشته باشد …. برای همین که قدر وقت می داند، موضعش ضعف می شود

گریه اش می گیرد وقتی کسی زمان را برای ثابت کردن موقعیتش صرف می کند، دلش می سوزد که از زودتربا هم بودن می گذرند تا بتواننداز همدیگر چیزهای بیشتری بگیرند و بازهم بیشتر و بیشتر دلش می سوزد و تنهاتر میشود و گریه و …. گاهی فکر می کند و می بیند تنها ماندن نتیجه ی صبر نکردن است،نتیجه ی حیف بودن ، نتیجه ی اینکه امروزش را، آنروزش را، آن لحظه ی ناب و شیرین ورویایی را تا ته مکیده است و مجالی برای هیچ عطشی باقی نگذاشته. فکر کرده همه مثل خودش هرچه بیشتر می نوشند تشنه تر می شوند، اما نشدند و نمی شوند …. ناز و صبر وتدبیر است که شوق و خواستن می آفریند. نیاز و تعجیل و شیدایی دل را می زند

هرچه دلم خواست گفتم. بی سر و ته. مثل یک گنگ خواب دیده. انگار گلایه ی رمه هایی از گَلّه وامانده یکجا روی دلم سنگینی کرد

اما همه ی ترس تنهایی می گذرد، مثل یک کابوس زودگذر وقتی که نگران و کوچک و مهربان به تو می گوید: بیا همو بغل کنیم

" /> وقتی بستنی هم افاقه نمی کند - هاله حامدی فر | Haleh Hamedifar

وقتی بستنی هم افاقه نمی کند

اشتراک گذاری

وقتی بستنی هم افاقه نمی کند

Like
Like Love Haha Wow Sad Angry
2

گاهی آدم خودش هم نمی فهمد چه مرگش شده. انگاربار تنهایی عالم روی دلش سنگینی می کند. انگار تنهای تنها مانده

اولش سعی می کند یکجوری از این ترس تنهایی خودش را بیرون بکشد. حتی آویزان این و آن می شود و بعد .. آدم ها فقط مثل یک آدم با اورفتار می کنند. شاید هم بدتر. شاید هم بهتر. معمولی، بیخیال، گاهی هم حوصله اش را ندارند ومرتب تنهاتر می شود. این دیگ تنهایی توی دلش جوش می زند و جوش می زند. هی دست این را می گیرد، سر به سر آن یکی می گذارد شاید یکی یک قالب یخ توی دلش بیاندازد تا دلش خنک بشود

اما انگار بقیه فقط به آتش فوت می کنند و قل قل دیگ را بالا می برند، نه اینکه از عمد، نه، همین که نمی فهمند توی دلش چه خبر است،همین که نمی دانند ترس تنهایی چه آفتی به جانش انداخته برای تیزتر کردن آتش زیردیگ کافی است. آخر سر می جوشد. سر می رود و اشک می شود و می بارد

هی می بارد و انگار باز هم داغ تر می شود. باورمی کنید؟ حتی بستنی هم افاقه نمی کند!؟

ترسناک است. خیلی

حتی توی دلش برای همه خط و نشان هم می کشد. دلش می خواهد باور کند که همه تجربه ی او را داشته اند یا خواهند داشت. اما می داند که چنین نیست و این بازهم آتش را داغ تر می کند. خوب می داند که زندگی خیلی خنک تر وبهاری تر از روزهای کویری او به دیگران می گذرد. خوب می داند که روزهای تقویم دیگران اینقدر سخت و باوسواس نمی گذرند

می داند که یک چیزهایی توی ذهن او رژه می روند که برای خیلی ها بی معنی است. جدیدا” یک قانون جدیدی را در عالم کشف کرده ام: “کسی که قدر وقت را می داند همیشه باید نیاز کند”، چون حیفش می آید لحظه ها به قهر بگذرند، حیفش می آید که به جای لبخند اخم ببیند چون زمان تنگ است، حیفش می آید که بتواند درکنار آنکه دوستش می دارد باشد ولی صبر کند و نباشد، حیفش می آید که تامل و تدبر کند برای گفتن دوستت دارم ، چون آمدیم و وقت تمام شد، آمدیم و دیر شد، چقدر حیف است که این معجزه را از هستی دریغ کرده !!! چه کسی مسئولیت یک بار کمتر تجربه کردن آن حس ناب را بر عهده می گیرد؟ اصلا” فرض کنیم هم کسی بر عهده گرفت، وقتی زمان را از دست داده است، چه فایده؟ تازه اگر زود بگوید دوستت دارم شاید فرصت دوستت دارم های بیشتری هم داشته باشد …. برای همین که قدر وقت می داند، موضعش ضعف می شود

گریه اش می گیرد وقتی کسی زمان را برای ثابت کردن موقعیتش صرف می کند، دلش می سوزد که از زودتربا هم بودن می گذرند تا بتواننداز همدیگر چیزهای بیشتری بگیرند و بازهم بیشتر و بیشتر دلش می سوزد و تنهاتر میشود و گریه و …. گاهی فکر می کند و می بیند تنها ماندن نتیجه ی صبر نکردن است،نتیجه ی حیف بودن ، نتیجه ی اینکه امروزش را، آنروزش را، آن لحظه ی ناب و شیرین ورویایی را تا ته مکیده است و مجالی برای هیچ عطشی باقی نگذاشته. فکر کرده همه مثل خودش هرچه بیشتر می نوشند تشنه تر می شوند، اما نشدند و نمی شوند …. ناز و صبر وتدبیر است که شوق و خواستن می آفریند. نیاز و تعجیل و شیدایی دل را می زند

هرچه دلم خواست گفتم. بی سر و ته. مثل یک گنگ خواب دیده. انگار گلایه ی رمه هایی از گَلّه وامانده یکجا روی دلم سنگینی کرد

اما همه ی ترس تنهایی می گذرد، مثل یک کابوس زودگذر وقتی که نگران و کوچک و مهربان به تو می گوید: بیا همو بغل کنیم

Like
Like Love Haha Wow Sad Angry
2

نظر بدهید