نوشته های من

عشق دردانه است

هر آدمی باید بلد باشد حال خودش را خوب کند چون خیلی خوشبخت هستند آنهایی که کسی را دارند که به یک نگاهش یا لبخندش یا حتی شنیدن نامش از لبهای او حالشان خوب می شود. یک وقت هایی آدم ها حس می کنند ته یک چاه گیر افتاده اند و هیچ توانی هم برای […]

همه بر سر شاخ بن می بریم

فضای این روزها دارو آنقدر خشن و مضحک و آلوده است که باید خیلی بی خیال باشی که بگذاری و بگذری. منافع فردی و کوتاه مدت ما را به آنجا برد که مجامع صنفیمان انگشت نما شدند، بزرگان سیاست گذاری و صنعت دارو تخریب شدند، اصالت صنعتمان به زیر سوال رفت و جوانانمان رو در […]

جانِ مریم چشماتو وا کن

سرطان مریم میرزاخانی را از ما گرفت مریم از آن دختر های دهه ی پنجاهی بود از همان هایی که من خوب می شناسمشان. از آنهایی که خیلی سخت باورشان کردند، از آنهایی که انقلاب دیدند و جنگ دیدند و سختی اقتصادی. از همان بچه ها و جوان هایی که فقط درس خواندن بلد بودند […]

Dr Vahid Mahalati

یک انتخاب دیگر؛ نظام پزشکی

سالهاست که دکتر وحید محلاتی را می شناسم ماه های اولی که وارد دانشکده داروسازی شدم و هنوز داروسازی را هم خوب نمی شناختم چه رسد به “صنف” آن را مصادف شد با داستان همیشگی اعطای حق زدن داروخانه به پراتیک ها. ما جوجه های نوظهور که جرات سوال هم نداشتیم چه رسد با اینکه […]

سلام

آدمی که دلش نوشتن می خواهد اگر مجال نداشته باشد دلش می گیرد. حال غریبی است این دل را با نوشتن. لااقل حال غریبی است من را. جمعه شبی و از نیمه گذشته و حال و هوایی دیگر. مخاطبی نامعلوم و هوایی تفته و گرم … نمی دانم که از کدام هاله می خواهم بنویسم. […]

پرواز را به خاطر بسپار

چند روزی است که بی قرارم نمی فهمم که بهار با من چنین کرده، با من که دختر بهارم، یا حال و هوای تولدی دیگر یا هیچکدام ، همان بی تابی های دوره ای دل است و دیگر هیچ هرچه هست می دانم که علاجش جز همین خطی خطی کردن ها نیست نمی دانم که […]

تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی

 گاهی آدم در کار خودش هم در می ماند گاهی نمی فهمی که با چیزی که در دلت هست چطور می توانی اینقدر سوءتفاهم ایجاد کنی. چطور می توانی عزیزترین هایت را بی آنکه بخواهی برنجانی. سردرگم می شوی، گیجِ گیج، دست و پا می زنی برای ابراز محبت اما لحظه لحظه در گرداب سوء […]

حسین وارث آدم

هر سال در هنگام محرم شور حسینی دلهای یکایک شیعیان را به لرزه درمی آورد. شاید این بار اندکی بیش تر درنگ کنیم و لحظه ای بیشتر بیاندیشیم که چرا ؟ چرا حماسه عاشورا هرگز کهنه نمی شود و چرا داغش در دلمان هنوز تازه است؟ چرا حسین نامی است یادآور غروری خونین؟ فکر می […]

داستان اول: بهار

توی چشمهاش نگاه می کنم. برق می زند اما یک جوری که نمی فهمم انگار هرلحظه نگرانم که خاموش بشود قدیمها خوب می دانستم که وقتی یک آتشی توی دل روشن بشود، شعله هایش توی چشم ها خودشان را نشان می دهند و برای همین است که چشمها ستاره باران میشوند اما الان تکلیف من […]

به خودت اعتماد کن                              

  مطالعات درباره رشد شخصیت و بلوغ نشان می دهد که مرحله اول رشد شخصیت ” اعتماد ” است. اعتماد از آن داستانهای به ظاهر ساده اما در واقع بسیار پیجیده و بحث برانگیر است. برای بزرگ شدن لازم است به خود و محیط اطرافمان اعتماد داشته باشیم. همه انسان ها استعداد اعتماد کردن دارند […]